تبليغاتX
لَختی برای خودم، باقی برای تو

لَختی برای خودم، باقی برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوج دریا

 

 

 یه عمرِ چشمات و پنهون می کنی

غربت شب و نمایون می کنی

 

من و خورشید غزل های لبات

تو و جاده و دویدن پا به پات

 

می بینی، ستاره چشمک می زنه

دل من برا خودم لک می زنه

 

آی خدای عاشقای مهربون

دستام و به قلبِ خستم برسون

 

مرهم زخمای سرد پیکرم

همزبون تن بی بال و پرم

 

کی میای طلسم شب رو بشکنی

دلم و به اوج دریا بزنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:38  توسط محمد  | 

1

تو آیا

رویای کودکی منی

یا کابوسهای پا به ماهی اَم ،

که اینسان در کنار کودک رؤیاهایم حلول می کنی ؟

رؤیاهایم که کودک میشود

تو را می بینم ،

که تنگ، در آغوش مادرانه می فشاریَش.

می شناسمت، اما

تو را با خودِ خرد سالی اَم چه نسبتی است؟

زهره ترک می شوم و

پا به فرار

میان کابوس و رؤیا هروله می کنم.

 

2

خواب دیده ام که مرا خواب می بینی

هراسان چشم گشودم ،

و تو را در کنار خویش یافتم

که عطر گیسوانت را بر چشمان برهنه ام پهن کرده ای !

هرگز بکارت هیچ سیب سرخی را به دندان نگرفته ام ،

که کودکی اَم از سینه های تو هستی می گیرد !

تو حوای کدام بهشتی ؟

من ، کودک !

                   کودک ، تو !

                                      تو ، من . . . !

کسی آیا در میانه جا مانده است ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:17  توسط محمد  | 

اشک ها و لبخند ها

 

جنگ

 برای استقرار صلح ،

دروغ

 برای تحقق حقیقت ،

و قهقهه ای

برای در آوردن اشکِ ... .

خراب می شوم ،

تا خودم را

             خراب نکنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:59  توسط محمد  | 

 

ما، همیشه، دیر !؟

 

ای شما !

ای تمام عاشقان هر کجا!

زیر سایبان دست های خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

                      راه می دهید؟

                                                                

                                                           «قیصر امین پور»

 

     دو هفته از پرواز «قیصر قصر غزل» می گذرد.

    هر بار که خواستم برای بدرقه این مسافر عزیز که سفر زود هنگامش جانهای بسیاری را سوزاند چیزی بنویسم، دیدم قد کوتاهِ فکر من کجا و قامتِ بلندِ قصرِ قیصر کجا؟

 

      قیصر قصر غزل های سپید

      کور باد آنکه تو را هم نشنید

      مات شد دستِ دلم، وقتی دید

      از گلستان غزل، هیچ نچید . . .

 

از این پس هرگاه که به پابوس امام رضا(ع) بروم خاطره ای در کنج ذهنم خواهد درخشید، یاد آن شبی که مهربان و صمیمی در کنار دانشجویان شرکت کننده در جشنوارۀ شعر قائم نشست، به شعرهایشان گوش داد و برایشان شعر خواند.

قیصر رفت، اما از همقطاران آن شبِ سرشار از انس، بزرگانی چون ساعد باقری، محمد رضاعبدلملکیان و فاطمه راکعی هنوز ما را در این آوردگاهِ گل و دل، تنها نگذاشتنه اند. اگر چه «ناگهان چقدر زود دیر می شود»، اما آیا از خود پرسیده ایم :

که ما چقدر دیر می کنیم ؟

چقدر خواب مانده ایم؟

چقدر لب به روی دیده های خویش بسته ایم؟

چقدر قدر آنچه داشتیم را شناختیم؟

 

و هزاران دردِ دلِ همیشگی که در دلِ خیلی ها مان انبار شده است.

بی شک اگر همیشه در لحظۀ حال، تمام وجودمان را زندگی کنیم، هرگز فردایی نخواهد آمد تا جام حسرت گذشته را سربکشیم. بیاییم همه آنان که خورشید وجودشان در پهنۀ فرهنگ این دیار پرتو افشانی می کند را آنچنان قدر بدانیم تا هیچگاه « ناگهان، زود دیر نشود ».

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:27  توسط محمد  | 

آخرين ساعتِ مهماني

 

اوايل ماه مبارك بود، ترجمه سوره انسان را از اينترنت روي كامپيوترم ريختم، مي خواستم بارها بخوانمش تا شايد طلبيده شوم. جشنواره تسنيم هم بهانه خوبي است براي انس بيشتر با قرآن.

حالا آخرين ساعات مهماني است، به قراري كه با خودم گذاشته بودم فكر مي كنم، مي خواستم در ماه مبارك ترجمه قرآن را ختم كنم اما حالا تنها اندكي بيش از سي درصد به وعده ام عمل كرده ام، بيست جزء مانده و امروز روز سي ام ماه است. ياد تسنيم مي افتم، انگار آنقدر اسير روزمرگي ها بوده ام كه فرصت هيچ برداشت آزادي را نداشته ام. چقدر امروز كلافه ام، مثل كسي كه دم امتحان به درس هاي نخوانده مي انديشد. فكر مي كنم تمام « اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام » هايم هيچ فايده اي نداشته، يك ساعت بيشتر تا اذان مغرب نمانده است. حرف هايي كه نيم ساعت پيش به يكي از دوستانم زده بودم توي ذهنم رژه مي رود: « خدا را شكر احساس مي كنم امسال از سالهاي قبل بهره بيشتري از ماه رمضان برده ام.انگار از خودم راضي ترم».

كسي در خانه نيست مي خواهم ساعت آخر را با قرائت قرآن بگذرانم و رمضان را با كلام خدا بدرقه كنم، چند صفحه اي ترتيل مي خوانم، فكر مي كنم براي قرائت تحقيق كجا را بخوانم كه لذت بيشتري ببرم. صداي زنگ پيام كوتاه موبايلم براي سومين بار روي اعصابم راه مي رود، در بك گراند ذهنم تصوير مي شود چقدر اين تلفن همراه، همراهِ مزاحمي است، انگار مي خواهد در هر خلوت و حريمي وارد شود.با اكراه گوشي را بر مي دارم تا نگاهي به پيام ها بيندازم، شايد همسرم كه رفته بيرون كاري داشته باشد.

اولي پيام تبريك عيد شركت همراه اول است. دومي پيام نيمه كاره رسيده يكي از دوستان است كه متن فارسي اش ناقص و بهم ريخته رسيده است:

«كم كم غروب ماه خدا ديده مي شود     صد حيف از اين بساط كه برچيده مي شود . . . » و سومي: « جشن و قرعه كشي تسنيم ... ». خداي من تسنيم ؟!! ياد چند ساعت قبل مي افتم كه به تسنيم فكر مي كردم و خانه دوست. خداي من! يعني چه ؟

تصميم مي گيرم سوره انسان را قرائت كنم، با تمام وجود مي خوانم، بيات، رست، سه گاه، حجاز، نهاوند، نه، هيچ كدام به دلم نمي نشيند، بي خيال همة مقام ها و رديف ها مي شوم، از هر چه چارچوب متنفرم، همين طوري مي خوانم، دم افطار با زبان روزه چقدر اوج مي گيرم، حنجره ام را سپاس مي گويم، الحان استاد محمد صديق منشاوي در من حلول مي كند، با ياد منشاوي سوره انسان را تمام مي كنم و فرود مي آيم.

« هر كسي كو دور ماند از اصل خويش        بازجويد روزگار وصل خويش »

آخر من قرائت را به صورت تخصصي با استاد منشاوي شروع كرده بودم. ترجمه سوره انسان را مي خوانم، انگار صداي اذان است، خداي من ! نمي دانم ناراحت باشم از اتمام شهر خدا يا خوشحال از عيد شوال؟

اشكم آرام سر مي خورد و فرو مي افتد، اشكي كه هم طعم گس فراق دارد و هم حلاوت وصال.

به آشپزخانه ميروم، سماور دارد خودش را مي تركاند، شعله را كم مي كنم، فكر مي كنم نماز مغرب را قبل از افطار بخوانم، با خودم زمزمه مي كنم :

يك نماز عاشقانه خوانده ام               يك  نماز جاودانه، ماندني

يك نماز مغربِ عطش زده                 با دهان روزه . . .

به سمت كاغذ و قلم روي ميز مي روم، سه صفحه سياه مي شود، همسرم آمده و افطار را روي ميز مي چيند.

فكر مي كنم چرا امروز عصر اينقدر دلم گرفته بود، تازه يادم مي آيد امروز فقط آخرين روز ماه رمضان نبود، امروز جمعه بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:21  توسط محمد  | 

غروبِ جمعه

 

غربتِ غروبِ جمعه هيچ دوايي نداره

دلايي كه جمعه ميشكنه، صدايي نداره

 

آب و دونه هست، ولي پرندة كنجِ قفس

بَرا آوازِ پريدن هيچ هوايي نداره

 

يه كسي مياد و هي ميره، تو كلبة دلم

هر چي دنبالش مي گردم، ردّ پايي نداره

 

شايد از اهاليِ آسمونايِ دور باشه

كه تو اين دنياي ما، صحن و سرايي نداره

 

يه كسي هَمَش مياد، قلبمو فرياد مي زنه

اما هر چي گوش مي دم، نه، هيچ صدايي نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:20  توسط محمد  | 

    ناغافل

من مردِ بوسه های ناغافلم

فارغ از همه بایدها و نبایدها.

گونه هایت را به سفیداب میارای٬ بانو !

سرخی خجالت دخترانه گونه هایت جاودانه اند.

از لبهایم مگریز٬

که دندانهایم٬

تردیِ لبهایت را وسوسه میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:53  توسط محمد  |