آخرين ساعتِ مهماني
اوايل ماه مبارك بود، ترجمه سوره انسان را از اينترنت روي كامپيوترم ريختم، مي خواستم بارها بخوانمش تا شايد طلبيده شوم. جشنواره تسنيم هم بهانه خوبي است براي انس بيشتر با قرآن.
حالا آخرين ساعات مهماني است، به قراري كه با خودم گذاشته بودم فكر مي كنم، مي خواستم در ماه مبارك ترجمه قرآن را ختم كنم اما حالا تنها اندكي بيش از سي درصد به وعده ام عمل كرده ام، بيست جزء مانده و امروز روز سي ام ماه است. ياد تسنيم مي افتم، انگار آنقدر اسير روزمرگي ها بوده ام كه فرصت هيچ برداشت آزادي را نداشته ام. چقدر امروز كلافه ام، مثل كسي كه دم امتحان به درس هاي نخوانده مي انديشد. فكر مي كنم تمام « اللهم الرزقنا حج بيتك الحرام » هايم هيچ فايده اي نداشته، يك ساعت بيشتر تا اذان مغرب نمانده است. حرف هايي كه نيم ساعت پيش به يكي از دوستانم زده بودم توي ذهنم رژه مي رود: « خدا را شكر احساس مي كنم امسال از سالهاي قبل بهره بيشتري از ماه رمضان برده ام.انگار از خودم راضي ترم».
كسي در خانه نيست مي خواهم ساعت آخر را با قرائت قرآن بگذرانم و رمضان را با كلام خدا بدرقه كنم، چند صفحه اي ترتيل مي خوانم، فكر مي كنم براي قرائت تحقيق كجا را بخوانم كه لذت بيشتري ببرم. صداي زنگ پيام كوتاه موبايلم براي سومين بار روي اعصابم راه مي رود، در بك گراند ذهنم تصوير مي شود چقدر اين تلفن همراه، همراهِ مزاحمي است، انگار مي خواهد در هر خلوت و حريمي وارد شود.با اكراه گوشي را بر مي دارم تا نگاهي به پيام ها بيندازم، شايد همسرم كه رفته بيرون كاري داشته باشد.
اولي پيام تبريك عيد شركت همراه اول است. دومي پيام نيمه كاره رسيده يكي از دوستان است كه متن فارسي اش ناقص و بهم ريخته رسيده است:
«كم كم غروب ماه خدا ديده مي شود صد حيف از اين بساط كه برچيده مي شود . . . » و سومي: « جشن و قرعه كشي تسنيم ... ». خداي من تسنيم ؟!! ياد چند ساعت قبل مي افتم كه به تسنيم فكر مي كردم و خانه دوست. خداي من! يعني چه ؟
تصميم مي گيرم سوره انسان را قرائت كنم، با تمام وجود مي خوانم، بيات، رست، سه گاه، حجاز، نهاوند، نه، هيچ كدام به دلم نمي نشيند، بي خيال همة مقام ها و رديف ها مي شوم، از هر چه چارچوب متنفرم، همين طوري مي خوانم، دم افطار با زبان روزه چقدر اوج مي گيرم، حنجره ام را سپاس مي گويم، الحان استاد محمد صديق منشاوي در من حلول مي كند، با ياد منشاوي سوره انسان را تمام مي كنم و فرود مي آيم.
« هر كسي كو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگار وصل خويش »
آخر من قرائت را به صورت تخصصي با استاد منشاوي شروع كرده بودم. ترجمه سوره انسان را مي خوانم، انگار صداي اذان است، خداي من ! نمي دانم ناراحت باشم از اتمام شهر خدا يا خوشحال از عيد شوال؟
اشكم آرام سر مي خورد و فرو مي افتد، اشكي كه هم طعم گس فراق دارد و هم حلاوت وصال.
به آشپزخانه ميروم، سماور دارد خودش را مي تركاند، شعله را كم مي كنم، فكر مي كنم نماز مغرب را قبل از افطار بخوانم، با خودم زمزمه مي كنم :
يك نماز عاشقانه خوانده ام يك نماز جاودانه، ماندني
يك نماز مغربِ عطش زده با دهان روزه . . .
به سمت كاغذ و قلم روي ميز مي روم، سه صفحه سياه مي شود، همسرم آمده و افطار را روي ميز مي چيند.
فكر مي كنم چرا امروز عصر اينقدر دلم گرفته بود، تازه يادم مي آيد امروز فقط آخرين روز ماه رمضان نبود، امروز جمعه بود.